با چرخ دستی پر از بار میان جمعیت می دود. سرعتش در آن شلوغی و ولوله بازار حیرت آور است. می دود و چرخ دستی سنگینش را به سختی از میان جمعیت عبور می دهد.
کد خبر: ۱۴۰۱۸۹
تاریخ انتشار: ۱۵ آذر ۱۳۹۴ - ۱۱:۲۸ 06 December 2015
آنقدر خبره است که راهش را به هر حال باز می کند، بدون آنکه به کسی برخورد کرده باشد یا بارهایش جابه جا شود. میله های فلزی میانه پیاده رو و یکی از دالان های بازار مانع چرخ دستی است. کارتن ها را زمین و آن طرف میله تند تند روی کول می گیرد و به سمت یکی از حجره ها می دود.

این کار هر روز علی است. سالهاست در بازار تهران باربری می کند. آفتاب سوخته است و صورتش پر از چین و چروک. چروک های صورتش خبر از رنج زندگی می دهد تا پشت سر گذاشتن عمر طولانی. 

لباسهایش مندرس اند و بیشتر مناسب تابستان تا یک صبح سرد پاییزی. با لحن پر هیجانی حرف می زند و مدام دستها را در هوا تکان می دهد: «روزی 40 – 50 هزار تومان درآمد دارم. از زمان ده شاهی اینجا کار می کنم.

همه چی بار می کنم چه فرقی داره، مهم اینه که خرج زندگی دربیاد. زندگی بچرخه.» دست های بزرگ و پینه بسته اش را گذاشته قسمت جلوی چرخ دستی اش همان جایی که از رد سالیان دراز هل دادن چرخ، فلز را صیقل داده.

از زمان ده شاهی در بازار کار می کنی؟ یعنی از چند سال قبل؟ توی چشمانم زل می زند: «نمی دونم اما ده شاهی می گرفتم بار می بردم. خیلی سال قبل. 55 سالمه، اما صورتمو ببین خیلی بیشتر میاد از بس کار کردم.»

در شلوغی بازار حرف می زنیم. همان جایی که خیلی ها داد می زنند و تبلیغ جنس هایشان را می کنند: لاک سه هزار تومان، شال نخی 5 هزار تومان. همان جایی که بوی ادویه ، سبزی ها، انواع و اقسام چای ها، ترشی ها و آلوهای جنگلی هوش از سرت می برد. 

همان جایی که چند لحظه توقف کردن ات هم نظم عادی خیابان را به هم می ریزد. همان جایی که پیاده روهایش محل کارهمیشگی باربرهاست. دو سه نفری دورعلی را گرفته اند.علی که مدام می خندد و تکرار می کند از زمان ده شاهی اینجا بوده. در بازار همه می شناسندش. 

از بچگی باربری می کند. می گویند یک علی است و یک بازار تهران. چرخ دستی اش را هل می دهد و با همان سرعتی که آمده بود در میان جمعیت گم می شود.

آقا مهدی را در کوچه مروی می بینم؛ کنار چرخ دستی اش ایستاده و نفس تازه می کند. دور گردنش دستاری سبز رنگ بسته. یک شال سبز هم دور دستانش گره کرده. کلاه بی رنگ و رویی هم روی سر گذاشته و کاپشن سیاه رنگی با حاشیه های نارنجی به تن دارد. 

در تمام مدتی که با من حرف می زند، دستانش را از میله چرخ باربری اش جدا نمی کند. شغل اصلی اش کشاورزی است، در یک استان غربی کشور. چند ماه در سال می آید اینجا. به قول خودش کارگر فصلی است. پسرهایش در بازار تهران کار می کنند، روی موتورسیکلت. خیلی خوش ندارند پدر 70 ساله شان اینجا باربری کند به غیرت شان برمی خورد. 

او اما اهمیت نمی دهد؛ چه کند؟ بالاخره کار که عیب و عار نیست کمک خرج زندگی که می شود با همین چند ماه کار.

در شهرشان برنج، جو و گندم می کارد، تحت پوشش کمیته امداد هم هست اما باز خرج زندگی درنمی آید: «بیشتر بار سبک می برم، سنگین نمی برم از 40 هزار تومان تا 60 هزارتومان درآمد روزانه دارم. معلوم نمی کند. پسرهام نمی گذارند درست و حسابی کار کنم. الان کار نیست تو شهرمان. پسرها هم می گویند، نمان اینجا.هوایم را دارند اما خب نان و آب نمی شود.» 

تعداد زیادی از باربرها در نزدیکی میدان امام ایستاده اند، در میان صدای کر کننده بوق ماشین ها و موتورسیکلت ها. چرخ دستی های شان هم دورو برشان است. تعداد چرخ دستی ها زیاد است، برخی باربرها کنار چرخ دستی شان ایستاده اند و برخی هم چرخ شان را رها کرده اند تا ناهاری بخورند. دوستان شان مراقب هستند. روی بیشتر چرخ ها یک پلاک سبز رنگ کاغذی نصب شده.
یکی از باربرها جوان است، با اورکت امریکایی رنگ و رو رفته و شلوار جین کنار چرخ اش ایستاده. 35 ساله است. بارها از من می پرسد خبرنگار صدا و سیما که نیستم چون دلش نمی خواهد تصویری از او برداشته شود. 

وقتی به او اطمینان می دهم قرار نیست عکس و تصویری از او برداشته شود سر درد و دلش باز می شود و درباره خودش و همکارانش برایم حرف می زند. همه باربرها را خوب می شناسد و یکی یکی معرفی شان می کند از مردی که 50 سال است اینجا کار می کند و به قول او پیر بازار است تا پیرمرد باربر دیگری که شوخ است و همه به حرفهایش می خندند. ابروهایش را بالا می اندازد: «باورتان می شود 80 ساله است و هنوز بار می برد. این ها از با تجربه های این کارند.»

از خودش شروع می کند. دو ترم مدیریت بازرگانی خوانده، اما فهمیده تحصیل فایده ای ندارد. همه پسرعموهای تحصیلکرده اش بیکارند. برادرش جغرافیای اقلیم خوانده و اینجا کار می کند. در شهرشان کشاورزی دارند و دستی هم در بازار آزاد. اما زمستان ها که بیکار می شود می آید بازار برای باربری. تأکید می کند که او کارگر فصلی است و خیلی ها اینجا دائمی باربرند.

به میله پشت سرش تکیه می زند و تند و تند حرف می زند: «بار مشتری ها را جابه جا می کنم. شده روزی 200 تومان هم کار کنم. ولی هر روز که نیست. الان از صبح بیکاریم. بیشتر بافت جابه جا می کنم. 10 هزار باربر با کارت پلاک داریم. هرکی بخواهد یه چرخ می خرد و می آید باربری. ورودی و خروجی بازار را بسته اند، ضعف مدیریت است دیگر.»

کاغذهای سبز رنگ که در قسمت پائینی چرخ دستی ها نصب شده اند کارت پلاکند.همان ها که هر باربر تازه واردی 50 هزار تومان بابتش می پردازد و ماهانه 30 هزار تومان هم بابت شارژش می دهد.

جوان دستهایش رابه هم می مالد، خشکی و سفیدک روی شان معلوم است. مثل دست های اغلب باربرها بزرگ است و پینه بسته. مردی را که چند قدم دور تر از ما ایستاده نشان می دهد، همان که 50 سال است اینجا کار می کند و پیر بازار است. مرد موهای جوگندمی دارد، کاپشن برزنتی پوشیده. پارگی کتانی های سفیدش از همین فاصله هم معلوم است. 

همان کتانی هایی که 12 ماه سال پایش هستند.

جلو می آید. باربر دائمی است. قرمزی آتش سیگارش توی چشم می زند: «راضی نیستم، خانم راضی نیستم در نمی آید خرج خانه. من هم با چرخ کار می کنم، قبلاً بهتر بود، الان 50 تومان هم در روز در بیاورم یک ناهار بخورم 10 هزار تومانش می رود. دروغ می گویم؟ اصلاً نمی رسد.8 بچه دارم. کسی نیست در بازار که من را نشناسد از بازاری ها گرفته تا مشتری ها. کسبه فرق دارند به ما اعتماد دارند. حتی پول دستی هم به ما می دهند، میلیاردی اعتبار داریم. 

همه بچه هایم را باسواد کردم، نان حلال درآوردم. دو نفر از بچه هام بانک کار می کنند.» پسر جوان به میان حرفهایش می دود: «از درد و مرض هایت هم بگو.» 58 ساله است اما مثل اغلب باربرها سنش بیشتر نشان می دهد. آهی می کشد: «شغل سختی است خانم، خیلی سخت. دوبار کمرم را عمل کرده ام. مشکلات زیاد است. واقعاً شغل عذاب آوری است، بساطی ها که بساط می کنند، بین شان راه رفتن واقعاً سخت می شود.»

پسر جوان که سعی می کند باربرهای بیشتری را دورمان جمع کند دلش طاقت نمی آورد و باز توضیح می دهد: «مشکلات کلیشه ای بازار است. ورودی ها را بسته اند، بساطی ها و دستفروش ها زیاد شدن. رد کردن چرخ ها از میان شان خیلی سخت شده. این حاج آقا پشتکار داشته 50 سال این طور کار کرده. ولی همه که این توان را ندارند.» محسن 28 ساله هم حالا به جمع مان آمده. 8 سال کف بازار کار می کند. کوتاه قد و لاغر است یک جورهایی کم بنیه و پریده رنگ به نظر می رسد. می گوید درآمد کم باربری به کنار، این شغل عذابم می دهد، عذاب!
- چرا؟ به خاطر سختی کار عذاب می کشی؟

نه به خاطر ظاهر زشتش. کار، کار سختی است اما ظاهر زشتی هم دارد.هیچ سرمایه داری حاضر نیست دو بسته بار را حمل کند. ورودی های بازار را بسته اند، قبلاً سر سبزه میدان بودیم الان ببینید کجاییم دو کیلومتر فاصله داریم. اینها را شهرداری به وجود آورده.

- چرا می گویی ظاهر کار زشت است؟ یعنی از چرخ دستی بدت می آید؟

- یکی از هم محلی هایمان من را دید تا چند روز عذاب کشیدم. کلاً نگاه خوبی به این کار نیست. مشکل کمر درد و زانو درد هم که همیشه هست. به کسی نمی گویم اینجا کار می کنم.

پیر بازار همان که 50 سال سابقه کار دارد دوباره سر حرف را باز می کند: «شهرداری خیلی اوقات جریمه مان می کند، این کارت پلاک را می بینی؟ ماهی 30 تومان برایش می گیرند. اما باز جریمه مان می کنند.»

محسن بلافاصله به او نگاهی می اندازد و اضافه می کند: «20 کارخانه دار، 50 بازاری و 30-40 واسطه به مشکل می خورند، اگه حاج آقا نباشد. برو سی تیر، برو جمهوری، چهارراه استانبول، جنس ها را بار می زند با ماشین می آورد اینجا با چرخ به دست صاحبش می رساند. اما باز شهرداری حاج آقا را با یه بچه با یک نگاه بد ارزیابی می کند، یعنی قدر نمی دانند. نگاه شهرداری نسبت به ما اصلاً خوب نیست. یک سال و نیم است ورودی های بازار را بسته اند.هیچ بنکداری تغییر شغل نداده، هیچ باربری ترک تهران نکرده. 5 تا بسته را باید برداریم بگذاریم آن ور نرده. مردم تردد دارند. نصف بار این آقا را که یک میلیون و دویست هزار تومان بود چند وقت پیش دزدیدند.

به کسی که اشاره کرده می گوید: «کاسب ازم پول نگرفت. گفت برام یک میلیارد می ارزی. از بس شلوغ است، همه بارها با هم قاطی می شود، قانوناً من باید می دادم ولی نگرفت.» پسر جوان چند لحظه ای ساکت ما را نگاه می کند اما باز دلش طاقت نمی آورد. پیرمردی را که شلوار کردی برتن دارد و همشهری اش است به من معرفی می کند.همان که شوخ طبعی اش شهره است در بازار. 80ساله است، مجبور است کار کند بار ببرد، نه بیمه ای نه پس اندازی.

می خندد و حرف می زند: «خیلی سال است، اینجا کار می کنم. از دوره شاه اینجا کار می کنم. فقط یک سال نیامدم، مریض بودم. 6 تا بچه دارم کی من را بازنشسته می کنه.از کار راضی نیستم ولی چاره ای نیست، فردا بهتر میشه.» باربرها می خندند ومی گویند تکیه کلامش همین است «فردا بهتر می شه» 50 سال است، همین را می گوید که فردا اوضاع بهتر می شود! 

باربر جوان می گوید: «آخه کی اون فردای تو می رسه تا ما امیدوار باشیم.» و بعد همه باربرها با هم می خندند. پیرمرد به طرف چرخ دستی اش می رود. آرام و سلانه سلانه به فردایی بهتر می اندیشد. فردایی بهتر از امروز.


روزنامه ایران
منبع: ايرنا
اشتراک گذاری
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* captcha:
آخرین اخبار